<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12862378</id><updated>2011-04-21T15:57:06.748-07:00</updated><title type='text'>آنـــــه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://aol-msn.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12862378/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aol-msn.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>چرتکه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14514836599298811222</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>1</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12862378.post-111693955740236510</id><published>2005-05-24T05:56:00.000-07:00</published><updated>2005-05-29T09:34:59.596-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;"آنه"&lt;br /&gt;"فصل دوم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; {فصل اول را میتوانید در اینجا بخوانید&lt;a href="http://mahmood1360.blogfa.com/"&gt;http://mahmood1360.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و فصل سوم راهم اینجا &lt;a href="http://tv.blogfa.com/"&gt;http://tv.blogfa.com&lt;/a&gt; }&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; دارم احساس می کنم خیلی از کارهای کوچیک هم  می تونند جذاب،قشنگ و لذتبخش باشند.حتی بعضی از کارهایی که خیلیها میگند کارهای خسته کننده یا اصولا میگند بهش مشکل! امروز که پیگیر جواز از شهرداری بودم،با اینکه کلّی کلی معطلی داشت و با هر کی که کار داشتم غیبش میزد،بعد کلی توی صف ایستادن واینها تقریبا هشت صبح تا یک بعد از ظهر کارم طول کشید،خسته نشدم! قرار شد شنبه صبح زود بیام تا پرونده ام را به مهندسشون  بدهم و قرار بازدیدو ...نمیدونم شاید خنده دار باشه محمود،ولی خیلی دوست دارم شنبه برسه صبح زود بلند بشم،صبحانه بخورم(سیرِسیر!نگران نباش !هوای خودم رو دارم!)وبعد برم شهرداری .پرونده رو از بایگانی بگیرم (البته شناسنامه ی تو رو نمیدم.شناسنامه ی خودم رو میدم:آنه نوابی ،شماره ی شناسنامه 28،متولد روز منحوس ولی محشر13 فروردین سال 1361،همسر محمود علوی .تاریخ عقد ؟نه این رو نمیگم،این رو  نباید لو بدم.میخوام شوکه بشی همون سورپریز!)بعد پرونده رو میگیرم.میرم پیش مهندس صابری .دقیقا بگم مهندس مهدی صابری ! قبلا دیدمش(نگران شو:) یک جوون خوش قد و قامت و خوش تیپ شاید یک کمی جدیه ولی خوش قلبه همیشه کارش رو خوب سر وقت و دقیق انجام میده ! این اطلاعات رو خانومی داد که توی صف کنارم واستاده بود.زن خوبی بود،ماه بود.جوون بود و همه اش نگران این بود که بچه اش رو توی خونه ی خودشون به دنیا میاره یا نه! باورت میشه اون هم بچه ی اولش بود! جالب بود نه!؟محمود دوستت دارم،خیلی.نمیدونم چرا دوست دارم همین الان حالا که خوابیده ای ،عین یه بچه ی پاک و معصوم،محکم ببوسمت! ولی من نمی خوام بیدارت کنم!امروز خیلی خسته شده ای.طوری نیست .فردا که برگشتی وقتی حال بچه مون رو پرسیدی ! وقتی به بهانه ی بچه اومدی کنارم، وقتی یک کم خودم رو لوس کردم تا منو ببوسی ،من هم یک ماچ گُنده میذارم روی لُپت1 بخواب ولی نمیدونم چرا این کوچولو شبها دیرتر از هر جفتمون می خوابه ؟شاید بزرگ که شد می خواد شب کار بشه! یادم باشه فردا که خواستی بری سر کار بهت بگم که حالم خوبه که به خودم میرسم،که مراقبم زمین نخورم،نترسم ،نگران نشم.خوب می خورم.خوی میخوابم،که مواظبل بچه مون هستم.تورو هم هنوز دوست دارم ،نترس!وقتی برگشتی یادم باشه بپرسم می خواهیم اسمش رو چی بذاریم.خسته نشدم،چون دوست دارم در مورد ش فکر کنم و حرف بزنیم.اسم بچه خیلی مهمه ،هم واسه ما هم واسه خودش.خب چیزی یادم نره؟... آخ یادم رفت پیرهن ات رو اتو کنم!! فردا می خواهی بپوشی .فردا وقت نمیشه!چرا مهم نیست؟خیلی هم مهمه.اصلا تو چیکار به این کارها داری!همین حالا ترتیبشس رو میدم.چه باحاله آدم نصفه شب لباس اتو کنه! خب همینطور بخواب! آفرین،من هم مثه یه بچه گربه راه میرم.آهان!..بخواب پسر خوب!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   دیشب نفهمیدم لباست رو سوزوندم.اصلا پیدا نبود،ببخش!با اینکه ناراحت نشدی ولی من امروز رفتم عینش رو برات خریدم.سفید با یقه ی بلند،دوخت نما! نشونت نمیدم می خوام سورپریز بشی.عین همون،بی سوختگی!روز ازدواجمون یعنی یادت هست؟برایم هدیه خریده ای؟حتما! من هم یک هدیه ی ویژه برات خریده ام.بهت نمیگم تا سورپریز بشی !وای این دوباره شروع کرد به لگد زدن! نخند! خب بچه مون استثناییه که توی چهارماهگی لگد میزنه حتی من حسّ میکنم گاهی راه میره،می خنده،با من حرف میزنه!نخند محمود!دیوونه نشدم به خدا!امروز برای اون هم یک کلاه و جوراب بافتنی آبی گرفتم.ببین باید یک اسم برایش پیدا کنیم! من دوست ندارم هی بگم "اون"!باید بگم "این"، ولی نمیشه چون همه میگند"اون".اسمش شده "اون"! یادت باشه فردا در موردش حرف بزنیم با هم. حتی اگه شده یه اسم موقت روش بذاریم،یه اسم بی جنسیت.در ضمن یادت باشه من دوست ندارم قبل از به دنیا اومدنش بدونم پسره یا دختر.پس اسم سونوگرافی را نیار! پیرهن زرشکیه ات رو شستم و اتو کردم،فردا اونو بپوش! راستی غذای امشب خوشمزه بود یا اینکه برای دلخوشی من گفتی خوبه؟من که دلم می خواد همه ی دنیا رو بخورم.همه چیز برام خوشمزه است.حتی گاهی عاشق خیابونها و ماشینهاش میشم و تمام آدمهای توش! یادت باشه وقتی بچه به دنیا اومد،تو باید یک ماه مرخّصی بگیری(شاید هم بیشتر)دوست دارم کنارم باشی!خیلی بهت نیاز دارم! خب؟  خوب بخوابی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; نکنه از دستم ناراحتی! نکنه دیگه از من خوشت نمیاد! چرا اینقدر کم حرف می زنی؟! با توام در نرو! حساب کردم به ازاء هر شش کلمه ای که من میگم تو یک کلمه میگی!(به جز حرفهایی که به بچه مون میگم!)نکنه با من قهر کرده ای!؟نگومن پُر حرفم! من دوست دارم باهات حرف بزنم! من باید باهات حرف بزنم.من کی رو دارم باهاش حرف بزنم؟نگو بچه مون!&lt;br /&gt;  دوست داشتم بفهمم به چی فکر میکنی،این همه وقت!نگو همه اش به حرفهای من گوش میکنی! میدونی که میدونم خیلی وقتها حواست نیست.ولی من دوست دارم با تو حرف بزنم.حواست هست ؟ محمود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  محمود فکر میکنی بچه مون چه شکلیه؟میدونم هنوز قیافه اش معلوم نیست!منظورم وقتی به دنیا میادو...فکر میکنی شبیه توئه یا من؟در مورد من همیشه بحث سر این بود که من به پدرم رفتم یا مادرم.مادرم میگفت به پدرم شبیه ام و پدرم می گفت به مادرم.شاید یک جور استثنایی بودم.یعنی به هیچ کدوم شبیه نبودم.نه مثه داداشم کاملا به مادرم و نه مثه آزیتا به پدر.یک جوری بینابین.رنگ چشمهام به مادرم رفته .قهوه ای میشی،به قول تو یک رنگ عجیبِ نا مرغوب یا آفتابخورده که اصلا شبیه رنگ موهام نیست!ولی شکل چشمهام به پدرم رفته.چشمهای بابا قشنگه!نه؟ولی بینی ام به هیشکی نرفته.نگو عملش کردم ها! نه مادرزادی سر بالا بود!مُد به دنیا اومدم.خُب اگه تو دوست داری بچه به تو شبیه باشه، طوری نیست من ناراحت نمیشم.خوشحال هم میشم،چون تو خیلی خوشگلی با چشمهای درشتِ درشت!...نه خوشحال میشم،تعارف نمیکنم!اگه دوستت نداشتم که باهات ازدواج نمی کردم!میدونی بعضی وقتها به این فکر میکنم که اگه بچه مون زشت باشه چی کار کنم! یعنی باز هم دوستش دارم  یا نمی تونم بهش محبت کنم بغلش کنم ببوسمش، نه!گناه داره!نه؟اون خوشگله! بگو آره! دوست داری چه کاره بشه؟عجله ندارم زورش هم نمیکنم ولی دوست دارم در موردش حرف بزنیم!من دوست ندارم مثه تو همه اش سرش تو کتاب باشه دوست ندارم اینقدر کم حرف باشه!دوست دارم اهل موسیقی باشه نه حالا خواننده شاید رقّاص ولی نه، مردها به درد رقص نمی خورند تازه آن هم توی این مملکت یادته چه کارهایی کردند چه حرفهایی زدند فقط واسه دو تا چرخی که من روی صحنه زدم؟! شاید هم بازیگر بشه البته اگه پسر باشه  نه اینکه بخوام مشهور بشه نه!واسه اینکه دوست دارم هنرمند بشه!حسّاس،با محبّت، خشک نباشه! همه رو دوست داشته باشه! حواست هست؟محمود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهش دروغ گفتم! امروز یه زنگ زدم فیروزه.خیلی خوشحال شد!پرسید چرا نمیام با گروه کار کنم ،که گوشه گیری می کنم.گفتم! نتونستم بهش دروغ بگم!گفتم حامله ام.خجالت کشیدم ولی مجبور شدم.گفت میاد دیدنم.امّا نتگفت کی!(؟)امروز برنامه ی خانم فردوسی رواز شبکه 3 می دیدم.یادم افتاد که می خواستم چند تا جمله ی قشنگ را توی خونه بزنم.مثلا"هرگز ناامید نباش،شاید آخرین کلید همه ی درها را بگشاید!"یا"خواستن توانستن است!" نخند! اصلا هم مسخره نیست.هیچ ربطی هم به دیل کارنگی نداره.اصلا بیشتر برای تو می خوام این کار رو بکنم که روحیه اتخوب بشه.می زنم به اتاق کارت:"حرف بزن تا زنت رو دیوونه نکرده ای!"یا"به حرفهای زنت گوش کن!"یا"حواست هست!؟"تا همیشسه یادت باشه که فراموش نکنی که حواسم هست بِهِت.ببخش یواشکی نوشته هات رو خواندم نه همه اش رو ولی فکر کنم اری خودت رو اذیت میکنی.بگذار من هم کمکت کنم.بیا هر روز صبح بریم پارک پیاده روی یا بریم کوه!خیلی روحیه ات خوب میشه!نه این دیگه عادی نیست!جزءشخصیت ات نیست روانشناسها میگند هیچ کسی فکر نمیکنه بیماره! اینقدر نگو خانمِ فردوسی! آقای سعدی!دوست ندارم!به من چه برو سیگاربکش!ولی نه توی خونه چون برای بچه مون بده!یادت باشه برای بچه مون!حواست هست!برو بیرون!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منو ببخش محمود!به خاطر خودت گفتم.تو داری خودت رو اذیت میکنی چرا نمیگی چته!چرا به من هیچ چی نمیگی؟چرا مشکلت رو به من نمیگی!من زنتم!دوست دارم!شریکت؟دوست دارم کمکت کنم.تو خسته شدی از این همه کار!من خسته نیستم خیلی هم دوست دارم کمکت کنم چه توی کارِت چه توی نوشتن ات یا خواندن ات!حتی دیگه به تئاتر فکر هم نمیکنم به هیچ چی به هیچ کس باور کن فراموششون کردم فقط به خاطر تو!اگه بخواهی دیگه توی خونه هم تمرین نمیکنم...میدونم به خاطر بچه است!میدونم درکت می کنم!...بخند!به خاطر من!آشتی!؟خوشمزه است؟واقعا!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز محمود دیر اومد خونه.با اینکه پنجشنبه بود!فردا قراره بریم خونه ی مادرش.قرارم رو با فیروزه به هم زدم.دلم واسه تون تنگ شده.نمیدونم چیکار کنم!میترسم.میترسم محمود رو از دست بدهم.محمود چه اش شده.چرا ایتقدر رفته توی خودش؟دلم شور میزنه!مثه پروانه ها بال بال میزنه!نمیتونم از دست این فکرها خلاصی پیدا کنم.نمیشه فراموش کنم یا نادیده بگیرم.مثه سرطانِکه حتی اگه ریشه اش رو کندی باز هم ترس بازگشتش همیشه تو دلته!میخوام سرم رو به یک چیزی گرم کنم ولی امروز نشد کاری بکنم حتی غذا درست نکردم یا شستن ظرفها...گیج شدم چی شده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;8&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیامدی  نبودی  ندیدی  نشنیدی   نخندیدی  نفهمیدی  نگفتی   نماندی  نخواندی  ندانستی  و دوست ندارم بگم چقدر بدی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9&lt;br /&gt;محمود امروز خیلی سر حاله!در مورد اسم بچه مون حرف زدیم!گفت که این نگرانیها و افسردگیها معمولیه به خاطر حاملگیه  محمود خیلی خوشحالم که خوشحالی  خوبی!؟واقعا؟من هم!برام حرف بزن دوست دارم حرفهات رو بشنوم!نه من الان چیزی به ذهنم نمیرسه!خوشحالم باور کن شاید چون خیلی خوشحالم زبونم کار نمیکنه!نزدیک بود گریه کنم گفت که خیلی دوستم داره که بچه مون رو دوست داره خوشحال بود ولی ترسیدم ترسیدم که همه اش دروغ باشه یا یه خواب که وقتی پابشوم ببینم هنوز توی درگیریهای خونواده هامون گیر کرده ایم که داداشم و محمود دراند با هم دعوا می کنند که پشت تلفن به هم فحش میدند نه! من بیدارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;10&lt;br /&gt;اینها همه اش به خاطر حاملگیه1من شادم!منشادم!من شادم!واین هم شعار این هفته:"دیگران رو دوست داشته باش تا آنها هم تورا دوست داشته باشند!"حسّ میکنم شکم ام بزرگ شده دیشب خواب دیدم شکم ام اونقدر بزرگ شده مثه یک بالون من رو برده توی آسمون ومن همه ی دنیارو از اون بالا میدیدم.ولی همه اش میترسیدم شکم ام بترکه و بیافتم پایین مثه ماه که همیشه بچگیها میترسیدم بیافته پایین!از امروز سعی میکنم محمود را هم شاد کنم!این وظیفه ی منه که آن را شاد کنم از این وضعیت بیارم بیرون!آره تقصیر منه! با این حرفهای چرند،اذیتش میکنم! تازه می دونم چقدر واسه بچه مون نگرانه! اون آدم حسّاسیه!خیلی دوستش دارم خیلی دوستت دارم! باید بهت بگم چقدر دوستت دارم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;11&lt;br /&gt;"زندگی خیلی قشنگه.آدم باید از همه ی جزئیات زندگی لذت ببره نباید منتظر یک حادثه ی بزرگ بود"حسّ میکنم چرنده من منتظر یک حادثه ی بزرگم نگرانم و لذت می برم!محمود تو وقتی نگران میشی از اینکه دیگه هیشکی رو توی دنیا نداری که هیشکی دوستت نداره چیکار میکنی؟! من چیکار میکنم؟! من گریه میکنم و میترسم! نخند! میترسم!پیشم بمون به من نگاه کن! با من حرف بزن!می دونی امروز یاد گرفته سلام کنه!باور کن وقتی تو اومدی یه تکونی خورد که یعنی فهمیده اومدی!که خوشحاله!ممنون که دیگه سیگار نمیکشی!اذیّت شدی؟محمود شعار این هفته اینه که دوست داشته باش  تا دوست داشته بشی!آره دوره ی شعار گذشته میدونم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;12&lt;br /&gt;محمود دوست دارم حالا که دیگه تئاتر کار نمیکنم شعر بگم از بچگی دوست داشتم شاعر بشم که همه بلند بلند شعرهام رو بخونند بعد دبیرستان همه اش دوست داشتم مثه سهراب یا فریدون مشیری شعر بگم.سخته می دونم ولی من وقت دارم پس سعی ام رو می کنم شاید از این وضعیت کسلی بیارم بیرون این کار امروزمه ببین چطوره خیلی زیر و روش کردم!   ولی نه می خندی برات نمیخونم!&lt;br /&gt;من هیچوقت به آشپزی و خیّاطی و کلّا کارهایی که دخترهای دیگه دوست دارند یاد بگیرند و بکنند علاقه ندارم و نداشتم.بیچاره تو که باید غذاهای من رو بخوری و دم نزنی!تعارف نکن!می خوام بگم من فکر میکردم احساساتی ام!همه ی دخترها شاید یه جوری ولی من خیلی!فکر میکردم باید هنرمند یا شاعر بشم همیشه یواشکی شعر میگفتم هیچکس نمیدونه می نوشتم.می خواندم و می ریختم دور تا کسی نخونه  می ترسیدم بخندند ولی حالا دوست دارم برای تو بخونمشون شاید زیاد هم بد نباشه البته این رو بگم بعد از ازدواجمون زیاد وقت نکردم چیزی بنویسم یعنی از وقت عقدمون یک سال میشه دیگه  حدوداً!؟حواست هست؟یادت نیومد!؟امروز سالگرد ازدواجمونه!!چطوری یادت رفت!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;9&lt;br /&gt;محمود امروز خیلی سرحاله ! درمورد اسم  بچه مون حرف زدیم.گفت که این نگرانیهاوافسردگیهامعمولیه به خاطرحاملگیه. محمود خیلی خوشحالم که خوشحالی. خوبی؟واقعا"؟ من هم! برام حرف بزن دوست دارم حرفهات روبشنوم!... نه من الان چیزی به ذهنم نمیرسه!... خوشحالم باورکن... شاید چون خیلی خوشحالم زبانم کار نمیکنه!... نزدیک بود گریه کنم.گفت که خیلی دوستم داره که بچه مون رو دوست داره خوشحال بود ولی ترسیدم.ترسیدم که همه اش دروغ باشه یا یه خواب که وقتی پا بشم ببینم هنوز توی درگیریهای خونواده هامون گیرکردیم. که داداشم ومحمود دارند با هم دعوا میکنند. که پشت تلفن به هم فحش میدند .نه!من بیدارم !&lt;br /&gt;10&lt;br /&gt;اینها همه اش به خاطر حاملگیه. من شادم!من شادم!من شادم!واین هم شعار این هفته: "دیگران را دوست داشته باش تا آنها هم تورا دوست داشته باشند !"حس میکنم شکمم بزرگ شده.دیشب خواب دیدم شکمم اونقدر بزرگ شده   مثه یک بالون من رو برده توی آسمون ومن همه دنیا روازاون بالا میدیدم.ولی همه اش میترسیدم شکمم بترکه وبیافتم پایین مثه ماه که همیشه بچگیها می ترسیدم بیافته پایین!ازامروزسعی میکنم محمود روهم شادکنم! این وظیفه منه که آن را شادکنم ازاین وضعیت بیارم بیرون! آره تقصیر منه! با این حرفهای چرند اذیتش میکنم!تازه میدونم چقدر واسه بچه هم نگرانه! اون آدم حسّاسیه!خیلی دوستش دارم.خیلی دوستت دارم ! باید بهت بگم چقدر دوستت دارم !&lt;br /&gt;11&lt;br /&gt;"زندگی خیلی قشنگه آدم بایداز همه جزئیات زندگی لذت ببرد نباید منتظریک حادثه بزرگ بود!"حس میکنم چرنده من منتظریک حادثه ی بزرگم نگرانم ولذت میبرم! محمود تو وقتی نگران میشی،ازاینکه دیگه هیشکی رو توی دنیا نداری که هیشکی دوستت نداره!چیکارمیکنی؟!...من چیکارمیکنم؟!من گریه میکنم ومیترسم!... نخند! میترسم!پیشم بمون به من نگاه کن! بامن حرف بزن!میدونی بچه مون امروزیادگرفته سلام کنه!؟!باورکن وقتی تواومدی یه تکونی خورد که یعنی فهمیده اومدی! که خوشحاله! ممنون که دیگه سیگار نمیکشی!اذیّت شدی؟محمود شعار این هفته اینه که دوست داشته باش تا دوست داشته بشی!آره  دوره ی شعارگذشته میدونم!&lt;br /&gt;12&lt;br /&gt;محمود دوست دارم حالاکه دیگه تئاترکارنمیکنم شعربگم.از بچگی دوست داشتم شاعربشم که همه بلند بلند شعرهام روبخونندبعد دبیرستان همه اش دوست داشتم مثه سهراب یافریدون مشیری شعربگم.سخته میدونم ولی من وقت دارم پس سعی ام رومیکنم.شایدازاین وضعیت کسلی بیام بیرون.این کارامروزم ببین چطوره خیلی زیروروش کردم!ولی نه میخندی برات نمیخونم! من هیچوقت به آشپزی وخیاطی وکلاً کارهایی که دخترهای دیگه دوست دارند یادبگیرند وبکنندعلاقه ندارم ونداشتم. بیچاره توکه بایدغذاهای من روبخوری ودم نزنی!تعارف نکن!میخوام بگم من فکرمیکردم احساساتی ام!همه دخترها شاید یه جوری ولی من خیلی! فکر میکردم بایدهنرمند یاشاعربشم همیشه یواشکی شعرمیگفتم هیچکس نمیدونه مینوشتم.میخواندم ومیریختم دورتا کسی نخونه میترسیدم بخندند.ولی حالا دوست دارم برای تو بخونمشون.شاید زیاد هم بدنباشه البته این رابگم بعدازازدواجمان زیادوقت نکردم چیزی بنویسم یعنی از وقت عقدمون یکسال میشه دیگه.حدودا"؟!حواست هست؟ یادت نیومد؟!امروز سالگرد ازدواجمونه!! چطور یادت رفت؟!&lt;br /&gt;13&lt;br /&gt;توحواست نیست! شاید من زیادی نگران اینم واقعا"خسته ام ازاینکه همه اش نگران وضعیت مبهم توبشم اینکه همه اش توی یک فکری هستی که من نمیدونم چیه!دارم اذیت میشم ونمیدونم بایدچیکارکنم. فکرش روهم نمیکردم اینجوری بشه!شایدحرفهام رونمیفهمی.وضعیتم رودرک نمی کنی یعنی واقعا" اینقدرسالگرد(اولین سالگرد) ازدواجمون بی اهمیت بودکه فراموش کردی!شاید باید بایک مشاور مشورت کنم!وضعیتم(وضعیتمون) داره بیمارگون میشه یا اگه نخوایم بگیم بیمارگون باید بگم عجیب! امروز پارچ آب ازدستم افتادوشکست. یادم نمیاد تا به حال چیزی از دستم افتاده باشه،شکسته باشه.شاید خیلی پاهام به این ورواونورخورده ولی هیچوقت چیزی که دستم بودنیافتاده {بود}حس کردم نشونه ی یه چیزبدیه! شاید هم نشونه ی یه تحوله. اینکه زن شدم اینکه مادرشدم. یا دارم میشم.امروز زنگ زدی به مادرم تقریبا"همیشه.اگه حتی تو کاری داشتی، من زنگ میزدم به مادرم نه تو. چراتوزنگ زدی .خودت به مادر من.میخواستی چی بهش بگی.نکنه خواستی چیزی رااز من پنهون کنی یا شاید چیزی ازمن دیدی که نگران شدی نکنه کاری کردم که خواستی بهشان بگی.که نمیتونستی به خودم بگی یا نبایست؟ بایدحواسم روخوب جمع کنم ببینم امروز چیکار کردم؟دیروز؟چندروزپیش؟ اصلا" باید ازاول شروع کنم ببینم چه کرده ام که تواینجور رفتارت بامن عوض شده؟انگارازدستم خیلی ناراحتی .آخه چرااینقدرتوداری؟چرا هیچ چیز بهم نمیگی؟&lt;br /&gt;14&lt;br /&gt;توشبی، تو شراب ترس محتسب خورده ای،توابلیسی،توبدی،توبی شعوری آنه توخری! همه اش تقصیرتوئه!تو!توبایدجبران کنی. یک کاری بکنی که وضعیت برای آمدن بچه ات خوب بشه.چرامن به فکرتونیستم عزیزم!؟دوستت دارم!قول میدم مراقبت باشم!نگران نباش! بخواب!پدرت هم خوابیده ببین!آفرین دخترخوب!... چرا دختر؟من چرافکرکردم دختره؟من چرا باید دوست داشته باشم دختربشه؟ نه من اونودوست دارم چه دخترچه پسر! اصلا" زنهادوست دارندبچه شون پسر باشه! آره!اما اگه دخترهم باشه دوستش دارم!بس کن آنه!&lt;br /&gt;15&lt;br /&gt;شاید دیوونه شدم. شایدفکرکنید دیوونه شدم.آره با این حرفهای بریده بریده ی شعرگونه یا شعاری که همیشه حرف اصلی ام روپنهون میکندانگار، چطوری انتظار داشته باشم من رو درک کنید شاید بایدبیشتر توضیح بدهم. بیشتر وقت بگذارم من که وقت دارم. من که کاری ندارم بکنم!غیر از کشیدن این بار به شکم!چقدرعاقل منطقی و بیرحم شدم امروز!امروز باید شاد باشم! آره!امروزشام قرمه سبزی درست میکنم.میدونم محمود دوست داره! هدیه سالگرد ازدواجمون روبهش میدهم.اصلا" اشتباه کردم اینقدر ناراحت شدم خب اون حق داره سرش شلوغه چه سرکارچه توی خونه!معلومه یادش میره ولی من چی همه اش وقت دارم که فکرکنم که کارهای گذشته ام رومرورکنم یا به آینده فکرکنم.اصلا" یادم رفته حالی هم هست!میدونم دوست داری موقع قصه گفتن یا شعر گفتن راه بری وفکرکنی.سخته برات هی بشینی و چندخط بنویسی ودوباره. برات یه واکمن خریدم راحت دستت بگیرراه بروتاهرجاکه دلت خواست حاضرم من بیارم حرفهات رو روی کاغذ وقت دارم ولی این هدیه اصلی من نیست یک نوارهم توشه که من شعرهایی یا شایدحرفهایی که می خواستم بزنم رو روش ضبط کردم.گوش کن!الان نه!بعدا". بذارمن برم!تنهاگوش کن راحت!کاشکی توهم یه جوری حرفهات روبهم میزدی. بهم میگغتی چراازدستم ناراحتی.چراازم فاصله میگیری نکنه چیزی شده! نکنه کاری کردم.درموردبچه مونه!؟آخه نمیتونم خیالم راحت باشه!چطوری؟تو میای خونه ویه راست میری توی اتاقت بی حتی احوالپرسی ای که بچه خوبه یانه!؟چطوری خیالم راحت باشه؟ بگو!&lt;br /&gt;16&lt;br /&gt;من بایست شادباشم!من بایست شادباشم!حتی اگرگناهی کرده ام می تونم توبه کنم!برم ازش عذرخواهی کنم!بهش بگم که دست خودم نبوده که عصبانی شدم وسرش دادزدم.نمیدونم چرا اینقدرحساس شدم.بدبین شدم .باید با یه مشاورمشورت کنم!من رو ببخش همه اش ازتوانتظار دارم که به من توجه کنی که من رودرک کنی به من محبت کنی ، درحالیکه من اصلا" سعی نکردم تورودرک کنم که به جای اذیت کردنت با این حرفها بهت محبت کنم آرومت کنم. راستی اصلا" این چندوقت نتونستم برم دنبال کارهای خونه! وقت داشتم ولی نتونستم شاید دیگه نتونم میدونم شاید برام خوب باشه ولی یک حالت بدی دارم که علاقه ای ندارم شایدهم متنفرم که این کارهاروانجام بدهم! دلم میخواد یه قصه ای روبرات تعریف کنم وقتی 12-10سالم بودعجله داشتم پریدم از خونه بیرون تا برم مدرسه شایدهمیشه همینطورمیپریدم،بعد صدای جیغ پسرکوچولوی همسایه مون رو شنیدم.دیدم جوجه ارغوانی قشنگش رو زیر پایم له کردم.گریه اش گرفت. دل وروده اش به صورت فاجعه آمیزی از شکمش ریخته بود بیرون.دلم میخواست گریه کنم ولی به خودم گفتم من بزرگ شدم نباید واسه این چیزها گریه کنم.خواستم معذرت خواهی کنم ولی بلد نبودم گیرکردم.میدونی چیکار کردم دادزدم سرش که چراجوجه اش را آورده درخونه ما،که جوجه مرده روازجلوی خونه ما جاروکنه.که همه تقصیرها رو گردن اون انداختم.هنوزم که هنوزه نمیتونم باهاش حرف بزنم.یه چیزیه که نتونستم(شاید اون هم)که هضمش کنم. بعضی موقعهاکه میبینمش چه به خاطر اون قضیه وچه حرف نزدنم به خودم ناسزا میگم چون من چندین سال بزرگترازاون بودم.&lt;br /&gt;17&lt;br /&gt;وقتی یاد اون جوجه کوچولوی ارغوانی میافتم،بااون دل وروده ی بیرون زده میترسم ازاینکه بچه مون چیزی اش بشه. که بخورم زمین یا اتفاقی بیافته که آسیب ببینه. که بمیره گریه کردم خیلی گریه کردم ومحمودبغلم کردواشکهام روپاک کرد،گفتم تو نمیفهمی من چی میگم. تو همه اش حواست جای دیگه است ولی من دارم به این بچه فکرمیکنم همه اش نگرانش ام میترسم نکنه نتونم سالم به دنیا بیارمش میترسم. گریه کردم خیلی گریه کردم.&lt;br /&gt;18&lt;br /&gt;محمود امروزخیلی شادم.احساس میکنم دنیا خیلی قشنگه. بوی عطرگلهای انگور چقدرخوبه وقتی گلهای ریزشون میریزه کف حیاط آدم منتظرمیشه وروزهارومیشماره تا انگوربشند!گریه کردن بعضی وقتها خیلی خوبه!خیلی خالی شدم.راحت شدم.چقدر خوب شدم که اشکهام رو پاک کردی آخیش یه نفس راحت!خب اول میرم پیاده روی! بعد صبحانه میخورم!عالیه بقیه برنامه راهم توی راه بهش فکرمیکنم!عرق کرده ام. دوش میگیریم بعد شروع میکنم داستانی روکه داری میخونی بخونم.می خوام ازت عقب نمونم.میخوام کتابهات رو همه شون رو! بخورم!ناهار حاضری میخورم ولی شام، یک شام مفصل! نمیتونم روپاهام بندبشم .توچطوری چندین ساعت میشینی وثابت کتاب میخوانی راه میروم وکتاب میخونم. بلند!آوازمی خوانم انگار! نفسم تند است وعمیق! سینه ام می سوزد درهردم!انگار می دوم! می رقصم! پروازمی کنم!هستی را تنفس می کنم!هوای حیاط پرازعطربهار! یاد کودکی ام می افتم که زنگ ورزش می دویدیم وبوی عرقهایمان با عطر یاس همسایه مدرسه معجونی خلسه آورمی ساخت. آنوقتها که بوی عرقمان اینقدرتند نشده بود! می رقصم! آویزان می شوم به زمان تا تو را زودتر بیاورد خانه! تا مرا جا بدهد مثل هوا در سینه ات تا بروم در خونت تا تو بشوم همه اش تو!می مانم! نفس می کشم!می خندم!آواز می خوانم! می گویم ! ومنتظر می رقصم تا تو بیایی!&lt;br /&gt;19&lt;br /&gt;خودکارم امشب تموم شد . لوله اش رودرآوردم بیک بود. باورت میشه تاریخ ساختش سال 2000 بود. 5 سال پیش ساخته شده بود یعنی من چقدر کم نوشته ام. یاد اون جوکت میافتم که برای تحویل سال 2000 گفته بودی!"فقط 5 روز تا سال 2000 مونده ، فقط 5 روز مونده  تا عیسی ظهورکنه،می دونی 5 روز دیگه دنیا منفجرمیشه! عیسی  میاد ودنیا را با یه گوز گنده میترکونه!" خیلی جالب بودچقدرسرش خندیدیم .ومن همه اش می گفتم زشت بودولی زده ای روی خال!که عجب آدم شوخ بی ادبی هستی!که دوستت دارم!حرفهات رو!وهمه ی دنیارواصلا"! خودکارتوروکش رفته ام امشب. فردا یکی میخرم تو که خیلی خودکار داری! لباسهات رونشسته ام. بخواب "چراغها رو من خاموش میکنم!" ازاین به بعدمن دیرترازتومیخوابم من که قرارنیست فردابروم سرکارولی باتوبیدارمیشوم تابروم پیاده روی نترس توی پارک پرازآدم است.همه دارندورزش میکنند.آدمهای خوبی اند با کلی شان دوست شده ام!من باید پرازانرژی باشم. بایدفعال باشم این رامشاورم هم گفته!باید یک کاری بکنم تا دوباره افکار بد توی ذهنم نیاد!&lt;br /&gt;20&lt;br /&gt;گفتم عیدت مبارک!گفت:سال نوت مبارک!گفتم:راستی تولدت مبارک!گفت:راستی کی عروسی کردی؟گفتم چقدرحواست پرته!من باتوعروسی کردم دیگه!!پارسال همین موقع!!!&lt;br /&gt;21&lt;br /&gt;دیشب یه خواب بددیدم محمودنمیدونم چطوری بهت بگم تابفهمی یک سری تصاویرکه خیلیهاش نامفهوم،نامشهود ومبهم بودند. بیشتریک احساس را تداعی میکردند با یک سری نشانه مثه یه معمای وحشیانه!خیلی ترسیدم. یعنی اگه بخوام به کلمه تبدیلش کنم یاجمله حداقل با این جملات عادی نمیشه بیانش کنم. شایداگه بخوام درست بگم بایدشعر بگم یا یه متن عجیب غریب!مثلا" شبیه این جمله:&lt;br /&gt;تراوش سرخی لبت خون مستراح اگرتمام کودکان مرده بگریندمن وتوخواهیم خزیدن فضاراخاموش!چرند میشه. بهتره بگم تصاویربی معنا.تنهاچیزی که من حس کردم ترس ازمردن بود. محمودچندوقتیه خسته شدم ازاینکه شبهامیری توی اتاقت میخوابی.میدونم به خاطربچه است که لگدنزنی بهش که چیزیش نشه ودلایل دیگه که معلومه.شکمم خیلی بزرگ شده خنده دارشده ام؟!زشت شدم؟می گنداگه زن حامله خوشگل تربشه یعنی بچه اش پسره!واگه زشت ... میترسم!فکرمیکنم به خاطرتنهاییه که شبها خوابهای بد میبینم. محمودمن به تونیازدارم.میآی شبها پیش من بخوابی؟آخ اگه میومدی چه خوب میشد!!!کنارتواحساس راحتی وامنیت میکنم خیالم راحته. فکرهای بدبه سراغم نمیاد. راستش چندوقتیه که خواب بدمیبینم.نمیخوام ناراحتت کنم ولی دیشب خیلی ترسیدم گفتم حتما" باید بهت بگم. دیگه نمیتونم تنهایی بخوابم!&lt;br /&gt;22&lt;br /&gt;امروزقراره بریم مهمونی فیروزه بامحمود!به خاطرنامزدیش یکسری از دوستاش رادعوت کرده.ازگروه، من ویکی دیگه ازبچه ها رو دعوت کرده مریم. باهاش بدنیستم ولی خوب هم نیستم، ندیده میگیرمش.خوشحالم بقیه رو دعوت نکرده.دوست ندارم دوباره ببینمشون.اصلا" قراره من بهشون فکرنکنم اعصابم خرد شده حتی بااینکه من خیلی آلبوم عکسهام رودوست دارم. عکسهام رومرتب وتمیز نگه میدارم وغیرممکنه عکسی را دور بیندازم ولی مجبور شدم چهره خودم راازتمام عکسهایی که بااونها انداختم دربیارم.هروقت که سربهشون میزنم به جای اینکه ناراحت بشم خنده ام میگیرد. ولی دوست ندارم ببینمشون چه خوب که دعوتشون نکرده!&lt;br /&gt;خیلی خوشحالم من فیروزه روخیلی دوست دارم.نمیدونم بعضی موقعها فکرمیکنم عاشقشم. قبلا"ها تقریبا" هر روز همدیگررومیدیدیم چه واسه ی تمرینها،چه کلاسها،یا حتی خریدوگشت زدن با اینکه بعد از ازدواج زیاد ندیده امش خیلی دلم براش تنگه خیلی دوستش دارم. خیلی شادم که نامزد کرده. امروزهم یک شورشگفت انگیز احساس میکنم یک شورمعنوی،ماوراءالطبیعه حس میکنم خدا رو میبینم،میبوسمش ومحومیشم توش.حس میکنم خداتوی جزء جزء طبیعته!درختها چقدرقشنگه،انگورهای سرخ شیرین آدم روهوس میندازه یه دل سیر ببوسیشون. برقصی با حتی برگهایی که ازگرماخشکیده اند ومیریزند چرخ بزنم وبانسیم عصرتابستان بوزم به درختها، گنجشکهای پنهان شده توی شاخه هاازهرم گرما،ظهر گرماذوب شدن وروان شدن انتظار بعد از ظهرخواب آور، سکرآور.خیال پرور ورویایی مثه تن تو! باورت میشه محمودحس میکنم دست وپای بچه مون داره شکل میگیره!هنوزمعلوم نیست دختره یاپسر. توی کتاب خوندم تا چهارماهگی درست وحسابی شکل نگرفته،همین موقع است که خدا نفسش را میدمه تا جان بگیره. نسیم خنک من رو یاد روزی میاندازه که خدا روحش رودمیدتوی تنم وحالا دوباره همون حس وشوق زندگی وپرواز!حس میکنم اون هم داره نفس میکشه چون زنده است! جان دارد!دیگه دودل نیستی که توی این وضعیت توی این مشکلات که بچه نمی خواستیم سقطش کنیم یا نه دیگه نمیتونیم!اون دیگه یه آدم به حساب میاد بچه ی من! به فیروزه گفتم که حس مادرشدن چقدرخوبه. می خندید شادبود،مثه توسردنیست محمود!من رو درک میکنه آخه اون زنه!آنقدرشادبودم حس اینکه با یه نفربایکی که همه اش با منه میچرخم،میرقصم وپروازمیکنم وبه طرزخنده آوری حتی بااون میرم دستشویی!آدم رادچارخلسه ای شگرف میکنه!دنیا برام یه رنگ، یه بوی دیگه است! یه شکل دیگه است!چقدرهمه تون رو دوست دارم!چقدراحمق بودم که میترسیدم.ترس ازچی؟ با این همه آدم خوب ودوست داشتنی با این آسمون قشنگ،درختها،شاخه ها،برگهاوحتی شته های نازی که میرقصندوآوازمیخوانند به من تبریک میگندحتی ستاره ها.هوا روبغل میکنم ودیوارهارو که ازشادی سقف را روی دست مثل طبق توی عروسی میچرخونندومیرقصند میبوسم! آی ای هستی،ای بودن، ای زندگی! توچقدرماهی!! چه خوبه که من هستم،که زنده ام،که نفس میکشم!دادزدم ای هستی!ای هستی!ای هستی!!.   محمود قبل از اینکه حتی شام بخوریم دست منوگرفت وبه زورازمهمونی کشوند بیرون آوردخونه!بدون اینکه حتی توضیحی بده! یعنی حرفهایی که میزد همه اش بی سروته بود!چقدرخجالت کشیدم چقدربدبود!باورم نمیشه که اوضاع محمود اینقدربد شده باشه!اون هم باید بیادبریم مشاوره!&lt;br /&gt;23&lt;br /&gt;باورم نمیشه وقتی محمودرو راضی کردم که بریم پیش یه مشاورآنجا دکتره به من گیرداد که من دچارتوهم شده ام که تعادل روحی ام راآنقدرازدست داده ام که تقریبا" دچار شیزوفرنی شده ام. کی باورمیکنه می خواستند من رو اذیت کنند.حس میکنم دارم یه کابوس میبینم که هر چی میخوام ازخواب بیداربشم نمیشه. محمودبیامن روبیدارکن! فبل از اینکه میخواهی بری سرکار!من روبیدارکن!نه نگو بیدارم!من نمیتونم باورکنم که بچه دارنشدم که این بچه توی شکمم خیالیه،خنده داره ایناهاش داره لگد میزنه خودش میگه که هستم ولی تومیگی نیست سرش دادزدم.سرم دادزد. دیگه حرفی نزدم فقط گریه کردم.که چرا باید همه این بدبختیها سرمن بیاد چرا به جای قرصهای ویتامینه وتقویتی بایدازاین قرصهای چرند بخورم.خدایامن چقدربدبختم چراهیشکی من رو درک نمیکنه.من باید بچه دار بشم به هرقیمتی! نگوکه مشکل ازمنه!من دوست ندارم با تو زندگی کنم!تومقصری!بروگمشو!دوست ندارم ببینمت!به من دست نزن! با من حرف نزن!من خودمو میکشم!&lt;br /&gt;24&lt;br /&gt;من باید مراقب بچه ام باشم.به قول داداشم نمیشه روی محمودحساب کرد! دست وپاچلفتی غمگین !فقط بلده  ژست مردهایی که زیاد میدانند رابه خودش بگیرد. من  بایدشادباشم!من دوباره شادی خواهم کرد!من نمیگذارم این چیزهای کوچیک من را ناراحت کنند.ببین دنیا چقدرقشنگه!ازامروزدوباره پیاده روی را شروع میکنم!حتی تمرینهایم را دوباره شروع میکنم.شعر راهم ادامه میدم!شاید موسیقی ونقاشی راهم یادبگیرم!خیلی دوست دارم یک اثری بسازم که بتونه هم شعرباشه هم نمایش،هم موسیقی باشه هم نقاشی!شاید یه هنرجدیدباشه فراترازسینماو... یک بعدجدیدی به هنرهای قبلی بده که بشه تمام حرفهایی را که نشده بزنیم توش بیاریم.ازاین تکرار یا ازاین به درودیوار زدنهای آوانگاردی خلاص بشیم! کارامروزم اینه. به محمود نشون ندادم نظرش رانخواستم، اصلا" باهاش حرف نمیزنم چندوقتیه. ولی چون میخواستم موسیقی ونمایش هم توش باشه آواز میخواندم وبراساس آن حرکت میکردم فکرکنم دارم به ترکیب جدیدی از هنرها میرسم!&lt;br /&gt;"سبز است این خاکیِ تلاطمِ رویایی / همچون کبود،که سُرمیخورد به آب/یا انتهای سردِ هیاهویِ لاجوردی/ مردی سپید که روی دراز زرد قهوه می نوشد/بی اعتنا!   قهوه ای باشد شاید،ذهن پوسیده ی همیشه تنهایش//مرغی که رنگ رنگ بود/طوق نوازشش زیر دست پاک،نامرئی،بی رنگ/دستی که هزار رنگ،رنگ میشد!//من سخت متمرکز به روی رنگین کمانِ سرخ،که چون طوقی برگردن آسمان جا باز کرده است!/آری سرخ!/کمانی که میل به سُرخوردن تمام بچه های دنیا را سیاه خواهد می کند!"&lt;br /&gt;حتی سعی کردم با خط خوش بنویسمش ،با قلم خطاطی دزفولی!حس میکنم یه شاعر نقاش یا یه نقاش شاعر این شعر رو سروده و وقتی بلند آواز میخوندمش وحرکت میکردم،مرتبط و هماهنگ،احساس کردم چیزی که به صورت منفرد نمیتوانستم بگویم را گفتم!حتی محمود هم تحت تاثیر قرار گرفت!و از خانه زد بیرون با اینکه تازه اومده بود!خوب فهمید که تنفری از اوهم در آن وجود دارهد،در پس زمینه اش  کم کم دارم به این باور میرسم که معانی بزرگ را هم در جملات ساده ی ابلهانه ای شعاروار یا حتی شعرگونه نمی شود گفت،که مضحک است.میبایست در ترکیبی جدید با سایر شیوه ها،هنرها و هر چه جز خودش گفت تا بُعد جدیدی به آن عمق ووسعت بدهد و بشود درکش کرد بی شکّ وابهام.چون من از شک متنفّرم!از ظنّ!از عقل!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;25&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بچه ام رو سقط کردم.انداختمش.بچه ای که جزئی از وجودم بود ولی احساس تاول یا غدّه ای بودنش داشت اذیّتم می کرد.به محمود گفتم من حالا بچه نمی خوام.من می خوام درسم رو ادامه بدهم.کار بکنم.بچه دست و پایم را می گیرد.محمود چیزی نگفت.گفتم دیوار شیشه ای می باید بکشیم.تا فصل مشترکی به اسم بچه ایجاد نشود.تا اطلاع ثانوی!چیزی نگفت،بلاهت آمیز.گفتم"جمعیت و تنظیم خانواده"را که پاس کرده ای!   گفتم از کجا شروع کنم  گقتم از گل چینی کلاسهاش رو رفته بودم(به زور مادر!) خب آرد سفید  چسب چوب  رنگ روغنی  کُرُم  قلم  اکلیل  و پلاستیک مخصوص  قاب و تخته و یک الگو  خب گل چینیه پس الگو باید گل باشه  من دوست دارم خلاقیت توش به کار ببرم  مثلا دسته گل توی دست یک عروس یا عروس وداماد نه!دست یهک بچه!یک حلقه  گل دور سر یک بچه!عالیه!الگوی من هم پوستر توی اتاقم میشه!شروع کردم به آماده کردن چوبها  کوزه که آماده شد  برای اینکه تابلو بخشکه  پهنش کردم روی بند  محمود اومد  نظرش رو در مورد شعرم خواستم بدش اومد  بهم خندید  گفت این هم غذاست پختی!؟ میدونستم محمود از نمایش هیچ چی سرش نمیشه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;26&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز طلاق گرفتم   دوتا الاغ گرفتم    تو کوچه باغ گرفتم    یه نون داغ گرفتم     بوم وکلاغ گرفتم    بچه ی زاغ گرفتم    بچه به من شیر داد     گاوه بهم پنیر داد    خاتونه سه تا تیرداد    مرده بهم...داد  منم بهش فحش دادم    ازش طلاق گرفتم    تو گاری با گاوهرقصیدم    دنبال جوب میخندیدم    ترانه رو له کردم     باد اومد و ما لختیم  هرچی به بابا گفتیم!  بعد زن هندی بستون  بریده هر دو پستون  شیر نه نه اش دوغه  قصّه همه اش دروغه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;27&lt;br /&gt;دو راه برای گفتن حرفهایی که نمیتونم بزنم دارم  یک راه اینه که کاملا ومستقیما در مورد مساله ی مورد نظر بحث کنم  تحلیلش کنم  جزء به جزء توضیح و این حرفها  یا اینکه به وسیله ی شیوه ی جدید بیان هنری ام(همان هنری از ترکیب چند هنر دیگر)بیانش کنم نمیدونم کدوخم راه رو انتخاب کنم اگر از محمود بپرسم میگه همون ترکیب هنرها بهتره به جای پر حرفی شاید هم برای خندیدن به من این حرف را بزنه ولی برای من اصلا حرف اون مهم نیست  من همین شیوه رو انتخاب میکنم  حالا شده از لج اون  وآنقدر خوب کار میکنم تا بفهمه من هم از استعدادی در حدّ اون برخوردارم!&lt;br /&gt;من برای شادی یه برنامه ی جدید دارم واون همین عقده خالی کردن به وسیله ی بیان هنریه همون فرانمایی البته با شکل خیلی جدید ،عمیق و جذابو...&lt;br /&gt;من امروز می خواهم از دید یک عکّاسی که می خواهد عکسش را به شعر تبدیل کند و بعد یک شاعر که همان شعر را عکش کند(؟!)گیج شدم کی می خواد چی کار کنه فقط میدونم حضور یک عکس به صورت مشدّد در یک شعر را نشان دادن کار امروز منه!"ایستاده اند جماعت به شادی مذبوح/کسی گم گشته؟میان جمع؟/پس جمع؟/سکوت ابلهانه ی جمعی که سنگواره ی بلاهت اند!/اندیشه های خشک سوسک وار/گسست بیرحمانه ی حسادت وقتی که ما ایستاده ایم/سایه هایمان گم شدند/پنهان شدند یا فراموششان کرده ایم/بی انکه بیاندیشیم کسی در سکوت سایه های نزدیک مرده است!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;28&lt;br /&gt;محمود میگه خوشبختی با لذّت عجین شده  واوج خوشبختی اوج لذّتِ ولذت مدام،خوشبختی ِمُدامه.من میگم نه! اوج خوشبختی شادی محضه!شادی!من باید به او شادی محض را بشناسانم  حتی اگه او بگه اوج لذت شناساندنی نیست درک کردنی یا حسّ کردنی است.من با شیوه ی جدیدی که کشف کرده ام به تو نشان خواهم داد شادی محض را!&lt;br /&gt;"من فکر میکنم یک اتفاق داره میافته و آن انبساط اروتیسم و انقباض قدرت در کلّ خوامع بشری است!"&lt;br /&gt;یک جمله ی جالب و پر معناست ولی به خاطر فشرده بودنش ابهام داره باید توضیح اش بدهیم یا درست بگوییم  در هر صورت من با اروتیسم مخالفم!وشاید با قدرت.&lt;br /&gt;من در مورد ترکیب هنرها طرحهای جالبی زدم و چیزهای جدیدی کشف کردم ولی البته بعضی از اونها قبلا مورد استفاده قرار گرفته است مثلا اگه یه نقاش بخواهد یک قصه را نقّاشی کند (چه تصاویر نقاشی شده در کتابها یا بر پرده ی قهوه خانه ها در ایران  یا فوتو رمانها و..در خارج)یا تصویری که عنصر زمان در آن مستور است وجدیدتر از همه در انیمیشن  میتواند قصه را روایت کند.یا اگر عکاس بخواهد همین کاررا بکند میشود فیلم یا...ولی من چیزی را که در حال حاضر میتوانم ثبت کنم همین کلمات است  یعنی ترکیب شعر و داستان و(از تو عقب نخواهم ماند!)...هر نوع کلمه و جمله با سایر هنرها و بیانها!&lt;br /&gt;اَه من از این چرنیات خسته شدم  من باید فقط دنبال همان شادی محض باشم بعد از رسیدن به آن می تونم یک جوری بیانش کنم!یعنی سعی ام رو میکنم  ولی بدون درکش چطوری میتونم بیانش کنم!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;29&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمیدونم چرا امشب علاقه مند شدم به اینکه مثل مانکنهای خارجی توی یک نمایش fashion شرکت کنم بدنم رو به همه نشون بدهم.لُخت لُخت  تا چشم همه ی مردهای دنیا روی من خیره بشه  تا همه شون فقط به من نگاه کنند بعد از یک لوندی و یک کم عشوه حواس همه شون که جمع شد فریاد بزنم"مرگ بر اروتیسم!"تحریکشون کنم آنها هم من رو همراهی کنند همصدا بگویند"مرگ بر اروتیسم!"برهنه ی برهنه طوری که همه ماتشون ببره  بعد ازشون می خوام بلند بشند!بلندتر! روی نوک پنجه هاشون بایستند و بلند بگویند"مرگ بر اروتیسم!"آنقدر بلند که گوش همه کر بشه!"مرگ بر اروتیسم!"بعد راه بیافتم وآنها هم در پی من با فریاد"مرگ بر اروتیسم"! و هر چه به مقصد نزدیکتر میشیم محکمتر،سریعتر و باهیجان تر"مرگ بر اروتیسم!!"و در برگشت من لباسهایی را که آنجا  گذاشته ام خواهم پوشید وآنها ایستاده به فکر خواهند افتاد ای کاش میان راه لباسهاشان را در می آوردند!"مرگ بر اروتیسم"!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;30&lt;br /&gt;شعار"مرگ بر زندگی!زنده باغد مرگ!"م.شعار خیلی ابلهانه ای است.چون از دو قشمت بسیار متفاوت{با اینکه به ظاهر چه علی خواجه،چه خواجه علی است}تشکیل شده است.قسمت اول"مرگ بر زندگی قسمت مشکل دار و احمقانه و بدبین شعار است.چون مرگ بر زندگی یعنی نابودی زندگی،و نابودی زندگی یعنی نابودی مرگ(مرگ برمرگ)چون مرگ الف یعنی پایان زندگی الف و مرگ کل زندگی یعنی اتفاق نیا فتادن همیشگی مرگ(چون موجود زنده ایی نیست که بمیرد)یعنی مرگِ مرگ.که می بینیم در مجموع یعنی پایان هستی ولی قسمت دوم بسیار زیباست،با ظاهری شبیه اولی."زنده باد مرگ"یعنی تداوم زندگی .وجود دائمی مرگ نوید دهنده ی زندگی است و معنای زندگی در کنار مرگ مشهود و شفاف می شود و کلاً شعار"زنده باد..."زیباتر از" مرگ بر..."است!پس زنده باد زندگی!زنده باد مرگ!زنده باد تولّد!زنده باد زمان!زنده باد شادی! زنده باد غم!؟  یعنی با این حساب معنای شادی در وجود غمه!؟چه نتیجه گیریِ اخلاقی ای!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;31&lt;br /&gt;نه،من با فلسفه،اندیشیدن وکلاً عقل نمی تونم به شادی محض برسم.یعنی اگر برای شادی محض می بایست غم وجود داشته باشه تا معنای شادی محض را درک کنیم پس چرا به آن شادی محض می گوییم؟یعنی بنشینیم گریه کنیم غصّه بخوریم تا شادی را کشف کنیم!؟&lt;br /&gt;نه من باید از طریق دیگری وارد شوم یک کم سیر وسلوکی شدولی در هر صورت دردسر دارد.اگر به این راحتیها بود همه در شادی محض به سر میبردند.کی از شادی بدش می آیدواز غم خوشش می شود!؟آیا شادی با خوشی یکی است؟یا شاید خوشی ترکیبی از شادی،لذّت و احساس رهایی باشد؟یعنی شادی چیست؟شادی اصلا یعنی چه؟آیا مخالف غم را می گویند شادی؟همین!؟&lt;br /&gt;نه،منطق و زبان معمول قاصر از کشف این موجود است!یعنی آیا شادی محض موجود است؟یا موجودی خیالی است؟یعنی اگر موجودی خیالی باشد دیگر موجود نیست؟پس چرا می گوییم موجد؟اَه محمود حالم از روشهای فلسفی تو به هم می خورد!این حرفها آدم را به هیچ کجا نمی رساند.من اهل عملم اهل این سفسطه گریهای بزدلانه ی حسابگرانه نیستمومن خطر میکنم و جسارت را سلاح اصلی خود می کنم تا به کشف بزرگی نائل بشوم که جهانیان،تمام گذشتگان در پی آن بوده اند و کشفش نکردند چون با لذّت اشتباه گرفتندش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;32&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا خدا قاتل بزرگیه؟قاتلیه که همه رو می کشه!همه می گویند چون خودش آنها رو آفریده پس دِینی به کسی نداره واین حقّ را دارد که آنها را نابود کند!امّا قضیه ی مهم اینه که کی این حقّرو بهش گذاشته یا در اصل به خدا داده؟خودش؟خنده دار میشه ولی کاملاً عاقلانه و منطقی!یا ما؟تقریباًمضحکه ای میشه!اما این منطق که آن رفتار را تایید میکنه ساخته ی کیه؟خود خدا! پس بحث بر سرِ آن خنده دارتر و تراژیک تره!ولی من دوست دارم مثالی بزنم:مثلاً مادری که میگه بچه اش را تولید کرده ،خلق کرده،از آنِ اوست را می تواند سقط کنه،نابود کنه؟قانوناً تا چهار ماهگی تا وقتی که خدا در آن روح ندمیده می تونه این کار را بکنه چون از اون به بعد آن خالق وصاحب آن موجوده.امّا باز فکر میکنیم(تقریبا همه ی ما ایرانیها)که مادر حتی توی اون چهار ماه (حتی با رضایت پدر)هم سقط جنین رو ندار.همونطور که حقّ نداره بعد از چهارماهگی جلوی دم خداوند را بگیرد و نمی تواند حتی این کار را بکند.پس آیا در چهرماهگ اوّل که جنین مرده به حساب می آید چون جان ندارد سقط کردن(کُشتن)آن بی معناست؟یا زنده بودن جدای از جاندار بودن است؟می بینید که تعقّل در خیلی از موارد مهمّ یا ساده درمانده است.(یاد نمایش کرگدن افتادم نوشته ی یونسکو و مرد منطق دان اش که با منطق به چه نتایج احمقانه ای میرسید!)در هر صورت من بچه ام را سقط کرده ام دقیقاً در چهارماهگی حالا چه جان گرفته باشد چه نهمن او را کُشته امبا دستهای خودم که از آستین کس دیگری بیرون آمد.حتی اگر فرض کنیم محمود هم مشوّق یا دلیل این کار بوده در هرحال من نگهبان و صاحب او بودم.(شراکت در قتل جنایت را حذف میکند جرم را کم نمی کند فقط مجازات رسمی را کم می کند )اویی که نمی دانم کیست ولی حسّش میکردم و بیشتر از همه می شناختمش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;33&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی میدیدم محمود مورچه ها را،پشه ها را حتی مگسها را با دستش له می کنه ومن ناراحت میشدم یا چندشم میشد،بهش میگفتم آخه چرا با این فضاحت؟!نمیتونی جور دیگه این کار را بکنی!می گفت:می دونی،خوشم میاداحساس قدرت میکنم،تحقیرشون می کنم و از احساس زنده بودنم لذّت می برم.یه سرخوشی بهم دست میده میگفت:مضرّند! درهر صورت بایست بکشیمشون{وبا خنده میگفت}وگرنه آنها ما رو می کشند!! من میگفتم نه من احساس تحقیر میکنم می گفت:شاید هم گناه!  انکار نمیکردم تا یاد آن جوجه ی له شده می افتادم که...&lt;br /&gt;از محمود خواستم دیگه از مرگ حرفی نزنه یعنی حتی کلمه ی مرگ را به زبان نیاره!گفت ما نمی تونیم ازمرگ فرار کنیم،مرگ در همه جای زندگی ما با ماست و امکان داره خودش رو نشون بده! گفتم بذار اگه قراره بیاد بیاد ولی دلیلی نداره اینقدر در موردش حرف بزنیم.شانه هاش را بالا انداخت که حاوی دو معنای موافق ومخالف یکجا بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;34&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از بس رفتم حمام خودم را شستم موهام همه اش موخوره گرفته اند.نمیتونم نروم حمام همه اش احساس میکنم پُراز خونم  خونِریخته شده،خون،خون،خون!(یادم نمیاد مثل کی؟)شبها خواب میبینم توی خون شنا میکنم  شاید تقصیر خودمه همه اش به این سلّاخ خونه ها فکر میکنم یا مثلاً جنگ و قتل و...نه یک آدم گناهکار نمیتونه به شادی محض برسه نه!اما اگه توبه گناه آدم را پاک میکنه یا مثلاً اعتراف پس من باید شروع کنم!برای این همه گناه که شمارش از دستم رفته بیرون که اگه یادم هم می آمد خودم وخدا حوصله ی شنیدن این قصه غم انگیز مکرّر را نداشتیم!پس بهتره یک کلام بگم خدا یا من رو ببخش!ببخش به صاحب شادیِ محض!من حالا توی شادی محضم مطمئن باش محمود تو اینجا نیستی  چون سرای شادی محض جای عاقلان و فیلسوفان نیست جای دیوانگانه!پندارهای کج وکوله و پیچ درپیچ بیشتر جای سیاهچاله ی غمه نه سرای شادی!بر سر خوان گسترده و رهای شادی تنها دیوانگان حقّ حضور دارند.انسانهایی یله شده،رقاص،مواج!مردانی که در پیِ حوری نیستند،در پیِ شادیّ محض اند  شادی محض عنصری ساده است آنقدر که نمیشود دیداش مثل آب برای ماهی. من غلتان در شادی،سبکی ِ خلسه آوری احساس میکنم نه شبیه قرصهای روانگردان که فراتر،نه فراموشی محض،که فراموشی آنچه لایق به یاد ماندن نیست!نه نادانی،که ندانستن دانشی زائد.نه رقصیدن نابجاو لمیدن وخندیدن ناصواب که در محفل شادان و لمیدن در بزم شادان و خندیدن در شادی محض!وصف شادی به کلمه نآید،لیک من شمّه ای از آن را خواهم گفت.گرچه پیشینیان هم سعی برآن داشتند چه رسیده و چه نارسیده به شادی محض...&lt;br /&gt;نمیدونم چرا خدا نیز در قرآن،بهشت را پر از لذتهای این جهانی،اذتهای دست پایین توصیف کرده است؟یعنی آیا قرآن و حتی سایر کتب آسمانی برای انسانهای سطح پایین آمده که به لذت همبستری با پری ای یا خوردن شرابی و عسلی و میوه ای{چیزی که در سرای هر چادشاهی یافت میشده و آرزوی این مردمان فرودست بوده}جان خود بدهند چون به حقیقی بودن این مساله ایمان داشتند.حقیقت!واژه ی زیبایی که خالی از آن مفاهیم محکمی است که ما می اندیشیم! نه! من بهشت غرق شادی را می خواهم.شادی نه اذت! من غمگین ام و هیچکس به اندازه ی تشنه قدر آب را نمیداند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;35&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنجم خوب از آب دراومده،خورشتم هم جا افتاده وفکر کنم خوشمزه شده!نه!؟یادته اولین برنجی که دم کردم چه چفته ای ششده بود!بعد من کوفته برنجیش کردم وبه زور به خوردت دادم!هیچ چی از آشپزی سرم نمیشد ولی حالا خیلی بهتر شدم،خانوم شدم!نه!؟یاد این ژاپنیها افتادم،به خاطر کوفتاه برنجی هاشون که با چوب میخوردند.دوست دارم یک کیمونو بخرم مثه اوشین!خنده دار میشم؟فکر میکنی بهم میاد؟&lt;br /&gt;امروز تو باید توی ظرف شستن کمکم کنی!ادا در نیار.این همه زحمت کشیدم قرمه سبزی پختم برای تو!تنبل!رفتم ظرفها رو شستم.سریال طنز مسخره ی شبانه را از دست دادم.طوری نیست تکرارش را فردا میگذاره.یادم باشه به کف پام وازلین بمالم.هیچوقت فکر نمیکردم پاشنه ی پام تَرَک بخوره.میگند چون همه اش دمپایی پامه،چون کفش نمیپوشم،این طوری شده.من باورم نمیشه،فکر میکنم یه ویتامینی،چیزیم کم شده.باید به خودم برسم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;36&lt;br /&gt;نصف شب پاشدم.دیدم محمود پای تلویزیونه.سروصدا نکردم.لامپ را روشن نکرده بود تا بیدار نشوم یا نفهمم که بیداره و داره فیلم می بینه.باورم نمیشد.هیچوقت فکر نمیکردم محمود ازش بربیاد فیلم کثیف ببینه!مبتذلِمبتذل!فاجعه!از اون فیلمها که من فکر میکردم فقط خلافکارها وشهوترانها می بینند یا آنها که مشکل روانی دارند.حالم به هم خورد!چقدر کثافت بودند!محمود هم!باورم نمیشد پشتم یخ کرد.نه محمود تو نبودی!حسّ کردم یه آدم جانی جلوی تلویزیونه.بی صدا ولی تند رفتم توی اتاق.سرم رو کردم زیر پتو.ترسیده بودم.نمیدونستم باید چه کار کنم.دلم می خواست جیغ بکشم.داد بزنم سرش و بهش بگم کثافت برو از خانه بیرون!فاسد!این فیلمهای قبیح رو چه شکلی تحمّل میکنی محمود!؟نه تو داشتی لذّت میبردی،آره تو فاسد شده ای.من چه جوری میتونم با تو توی یک خونه زندگی کنم!گریه کردم و ترسیدم.فرداش اون فیلم رو پیدا کردم وشکستمش.هیچ چیزی نگفت.شمنده بود که من فهمیدم که شاید دلش می خواست حاشا کنه شاید چون فکر نمیکد من نصفه شب دیدمش!&lt;br /&gt;چند روز با هم حرف نزدیم.به خودم گفتم شاید یک کم حقّ داره اون مَرده و حدوداً 6ماهِکه توی اتاق کارش می خوابه.شاید من هم مقصّرم.ولی اون باید بهم میگفت نه اینکه این فیلم قبیح رو ببینه!شاید غیر از این،کارهای دیگری هم کرده!بعد از چند روز بهم گفت که این فیلم مالِ اون نبوده که امانت بوده که نمیدونسته توش چیه!خنده ام گرفت.چه مسخره !اگه نمیدونست توش چیه پس چرا اینقدر شرنده شده بود!؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;37&lt;br /&gt;به خودم گفتم یعنی محمود چند وقتیه از این فیلمها میبینه؟شاید من تازه اتفاقی مچش را گرفته ام!دیگه نمیتونم به محمود اعتماد کنم.ترسیدم که نکنه محمود کارهای دیگری هم می کنه،که از من پنهانشون کرده!؟میترسم از این همه شک.چون فکر میکنم محمود رو از دست داده ام.که حسّ میکنم دیگه شوهرم نیست که دوستم نداره که دوستش ندارم.شاید به همین دلیل به بچه مون بی توجّهه.محمود خیلی کثیفی!خیلی بدی!دلم می خواد از دستت فرار کنم!آهای با توام!تویی که همه اش از دستم در میری!  شکّاین قضایا،این سوالها داره همه ی وجودم رو میگیره.دیگه فرصت فکرکردن به چیزهای دیگه رو از من گرفته.میترسم که نتونم درستش کنم که مثلُ اعتیاد باشه که ترکش سخت باشه.باید یک کاری بکنم.خدایا کمکم کن تا بتونم این کار رو انجام بدهم و گرنه نمیتونم باهاش زندگی کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;38&lt;br /&gt;شکّ شکّ شکّ!شاید نباید بگم شک.من خودم اون شب مچش را گرفتم.کسی که این فیلمهای وقیح را می بینه دیگه براش طرح دوستی با کسی را ریختن نمیتونه بد باشه.آره این کار ازش برمیاد.احتمالا تا چند وقت دیگه که دختره کامل خرش کرد(شاید هم تو داری خرش میکنی!)میره پیش اش می خوابد!به جای اتاق کارش میره توی اتاق اون!اصلاً برای من چه فرقی میکند.من دیگر محمود را از دست داده ام.اصلاً نباید بزرگش کنم.اصلاًمحمود تو برای من هیچ چیزی نیستی.بی ارزشی!بی ارزش.من بدون تو زندگی ام بهتر است.شادی ام بیشتر است.باید تکلیف را روزشن کنیم.من یا او؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;39&lt;br /&gt;می خواهم برای رسیدن به شادی محض دانه دانه،آرام آرام وبه تدریج و ترتیب غمهایم را از زندگی ام حذف کنم یا حداقل فراموششان کنم.در اصل برای موضوعی که غصه می خورم دیگر غصه نخورم تا بتوانم به شادی محض نزدیک بشوم،گام به گام!&lt;br /&gt;دیگه در مورد این مسایل با محمود حرف نمیزنم.حوصله ی این رو ندارم که تلاش بی مورد تا اول توجه اش را جلب بکنم،بعد بهش موضوع را با هزار دردسر بفهمونم.غمِ بی توجهی و نفهمی محمود پَر!حدود ساعت اومدن محمود میرم توی اتاقم می خوابم،تا نگران آمدن،نیامدن،دیرآمدن محمود و بی توجهی و بداخلاقیهای آن نشوم و ناراحت!غمِ آمدن و نیامدن محمود پَر!&lt;br /&gt;خیلی خوب دارم پیش میرم.فقط باید درس برنامه ریزی بکنم،تا کامل اجراش بکنم.یک قسمت دیگر کارم هم باید این باشه که لیست کامل از تمام غمهایی که احساس میکنم بنویسم تا بتونم یه برنامه ی کامل وبی عیب بریزم.تا مثلاً غمِ ناتوانی در اجرای فلان قسمت یا خلا فلان قسمت باعث ازدیاد غمهایم نشود!مثلاً برای حل خلا حرف نزدن با محمودباید با کس دیگری حرف بزنم.من دوست ندارم از این آدمهای الکی خوش باشم.آدمهایی که نمی دانند غم چیست،شادی چه گونه است!من دوست ندارم تنهابا دلیل و منطق این غمها را کنار بگذارم یا حلّشان کنم اگر مشکلی هستند قابل حلّ.من تنها به توجیهی نیاز دارم و جایگزینی تا بتوانم با سرعت و استحکام از این منجلاب بیرون بیایم.وگرنه حل کردن این مشکلات یعنی کاری که همه ی مردم می خواهند انجام بدهند و غمِ حل نکردنش،غمی جدید است! وسازگاری باآن هم پستی ای است مذبوحانه و به قولی جزء مرام توده ی پست است!رهایی از این بندها هدف من است.به جای انتظار کشیدن برای آمدن محمود به جز خوابیدن در آن ساعت می توانم خودم سر کار بروم تا محمود منتظر آمدن من باشد.جالب است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;40&lt;br /&gt;غمِ از دست دادن پدرم.غمِ از دست دادن فرزندم.غمِ از دست دادن همسرم.غمِ از دست دادن گروهم،کارم،راهم.غمِ از دست دادن شعرم،خودم،دوستان ام،ملّت ام...غم ِاز دست دادن آینده ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;41&lt;br /&gt;من امروز شادم شادتر از همیشه ام.احساس رهایی از خیلی از بندها میکنم.حسّ اینکه غمهایت هر چقدر باشند محدودند.پس قابل پایان یافتن اند.وشادی،جاویدان است مثل بهشت!اینکه 84 غم جمعاً،همه اش 84 غم که خیلیهایش آنقدر کوچک و جزئی اند که"مرغ زیر پلو خنده اش میگیرد"!(این جمله از هدایت است،صادق)مثل همین که من خوب مرغ درست نمیکنم که اصلاً بلد نیستم مرغ بپزم که همیشه خرابش میکنم!خنده دار است.همین که روی کاغذ می آید تحقیر می شود و حتی خنده آور اینکه چند باربه خاطر این خرابکاریها گریه کرده ام مضحکه است.من دیگر گریه نخواهم کر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;42&lt;br /&gt;چند روزی است می روم سرِ کار!خیلی شادم.پُر از انرژی!کاملاً روحیه ام عوض شده.با داداشم کار میکنم.نقش منشی را بازی می کنم.می گویم نقش چون کم کم دارم همه کاره ی آنجا میشوم.البته شرکتش هم جای کار دارد.یک شرکتی است که تقریباً همه کاری انجام میدهد.من حتی از مهارتم در corel drow هم استفاده کردم!هیچوقت فکرش را هم نمیکردم!حتی مثل یک بازاریاب مشتری جذب کردم.اعتماد به نفسم خیلی بالا رفته.از اینکه از تجربه ی بازیگری ام استفاده کردم خیلی کیف کردم.بال درآوردم!&lt;br /&gt;فکر میکنم محمود ازاینکه میروم سر کار ناراحته.شاید اگر جای دیگری میرفتم کمتر ناراحت میشد ولی پیش داداشم کارکردن را اصلاً خوش نداره!حتماً ناراحته!چیزی که نمیگه ولی اگه از شاد شدن من ناراحتهفخیلی نامردیه! پس من هم غمِ ناراحتی او را نخواهم داشت!پیش به سوی شادی محض!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;43&lt;br /&gt;غمِ نداشتن محمود.غمی نداشتن فرزندی.غم نداشتن لذتی.غم نداشتن مقامهایی که آرزویم بود.غم این غم لعنتی که مثل ستاره ی دریای هر شاخه اش را که میزنی رشدش بیشتر می شود و هرتکّه ایش پایه ای دیگر...غم نداشتن شادی!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;44&lt;br /&gt;فکرش را نمیکردم که هر روز یک غم جدیدی به لیسم اضافه بشود.به ازاء هر غمی که پاک می شود چندین قسمت به لیست اضافه می شود.انگار هر چه به غم فکر میکنی ،زیادتر می شوند.مثل قارچ رشد می کنند.طوری که حس میکنی نمیتونی جلوی رشدش را بگیری.مشاورم می گوید دچار افسردگی بیمارگون شده ام و اینها به خاطر مسایل هورمونی است.پرسید به خودکشی فکر میکنم به دروغ گفتم نه!گفتم می خواهم طلاق بگیرم.طاقتم طاق شده مادرم مخالف است.می گویدم صبر کنم"نمیتونم وگرنه خودم را می کُشم!آتیش میزنم خودم را"باور کنید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;45&lt;br /&gt;ادم تعجب میکند.اینکه رشد این لیست قارچی به خاطر زیاد شدن این هورمون یا کم شدن فلانی باشد،خیلی مسخره است.اینکه داروهایی که مصرف میکنم به قول مادرم مثلِ آب بوده روی آتش(نه به قول محمود که چیزی نگفته)خنده دار است.شاید لیستم رشد نکرده ولی حس اینکه این داروها مثل قرصهای روانگردان اند یا مثلا موادمخدر،اینکه شادی یا غم چیزهایی به این سبکی اند.اینه که آدم رو به خنده ای گریه وار وادار می کند.می خندم شاید چون خواسته ام گریه نکنم.نه،امشب گریه خواهم کرد خلاف تمام هورمونهایم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;46&lt;br /&gt;اینکه عقل ودل هر دو بازیچه ی هورمونهای داخل بدن اند،طنز تلخی است که غم انگیزتر از تمام قارچهای لیستم است.که رهابخش تر از تمام راههای رهایی ام است که معلّقم می کند میان زمین و هوا که گُم می شوم نمی دانم کجا؟&lt;br /&gt;اینکه حتی عصبانیت از هورمون آدرنالین است آدم را در موضعی قرار میدهد که عصبانی نشود حسّ بازیچه شدن.اینکه شاد یا غمگین شدن بازیچه شدن است،با آدم کاری میکند که همه بگویند چرا اینقدر سرد شده ای؟! که همین می شود که می بینید که اگر بخندم آنقدر مضحک می خندم که همه گریه شان بگیرد.که حتی اگر خودکشی نکنم از محمود طلاق خواهم گرفت.حالا که بچه دار نمی شویم به خاطرِ کم یا زیاد بودن آن هورمون،که حصله ی دیدن هم را ندارم به خاطر این یا آن مادّه ی داخل بدن.اینکه تمام معنویت،ماوراءالطبیعه یکجا محو می شود در ذهن ات،دلت می خواهد گُم بشوی حتی اگر نخواهی خود کشی کنی.شاید باید بگویم حتی اگر حوصله ی خودکشی را نداری!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;47&lt;br /&gt;طلاق گرفتم.به همین راحتی.انگار آب از آب تکان نخورده است.&lt;br /&gt;مثل همیشه دروغ می گویم.فرار میکنم از خودم.&lt;br /&gt;از محمود&lt;br /&gt;از تو&lt;br /&gt;نشانه اش حجم نگفته هایم است به همه&lt;br /&gt;که به قدر تمام کاغذهای هستی است&lt;br /&gt;منهای این چند صفحه که برای تون گفته ام.&lt;br /&gt;نتونستم بگم.میفهمی که؟&lt;br /&gt;و محمود تمـــــــــــــــــــــــام شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;{پایان قسمت دوم اواسط اردیبهشت 84}&lt;br /&gt;فصل سوم در اینجا قرار دارد&lt;a href="http://tv.blogfa.com/"&gt;http://tv.blogfa.com&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12862378-111693955740236510?l=aol-msn.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://aol-msn.blogspot.com/feeds/111693955740236510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12862378&amp;postID=111693955740236510' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12862378/posts/default/111693955740236510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12862378/posts/default/111693955740236510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://aol-msn.blogspot.com/2005/05/httpmahmood1360.html' title=''/><author><name>چرتکه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/14514836599298811222</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
